تبليغاتX
گریه کن - گریه سهم دل تنگه


گریه کن - گریه سهم دل تنگه

به یادم باش .... به یادم باش....

جان به در بردن از زخمهاي عشق

اگر خيال داريم در شمار عاشقان باشيم ، بايستي همان گونه كه پذيراي سرور عشق هستيم ، بيچارگي هاي آن را نيز قبول كنيم ، زيرا هر دو بخشي از واقعيت هاي عشق است. از آنجا كه عشق كامل نيست ، ما هميشه براي آن رنج خواهيم برد ، ولي عشاق راهي براي جان به در بردن از اين زخمها مي يابند. يكي از دوستام مي گفت: هركه بدنش با زخمهاي كوچك عشق پوشيده شده باشد لياقت نام عشق را ندارد.

اغلب افراد از اين زخمهاي بي خطر مي گذرند ، ولي عده اي هم با اين زخمها مانند نشانه اي از افتخارات جنگ جولان مي دهند و از جدال با عشق دست بر نمي دارند. آنها فهرستي از اشتباهات را در خاطرشان نگاه مي دارند كه هشداري باشد براي اينكه دوباره اتفاق نيفتد.

ممكن است كه عشق يأس و ويراني به بار آورد ، اما افراد عاقلي در بين ما وجود دارند كه از آنها پند مي گيرند ، اين كار حتي پيروزي عشق را شيرينتر هم مي كند. توان احساسي و رشد ما به سوي خرد در طول زندگي افزايش مي يابد كه اغلب نيز نتيجه رنج كشيدن است. اين بهايي جزيي است كه براي چنين دانش معظمي مي پردازيم.

 

 

 

بدبختي نه تنها افراد را به سوي هم مي كشاند ،

بلكه دوستي دروني زيبايي را به وجود مي آورد ،

درست مثل زمستان كه روي شيشه هاي پنجره يخ مي سازد

و گرماي خورشيد آن را محو مي سازد.

 

نوشته شده در شنبه 6 تیر1388ساعت 9:34 بعد از ظهر توسط شایان| |

امان از اين دل

امان از اين دل من كه مدام دل مي زند براي يك عشق شيرين.

يكي كه دستانش رو بگيرم و باهم بريم تو پاركا ،

وقتي به چشمانش نگاه ميكنم با تمام وجودم برم تو رؤيا ،

و زماني كه اون ميره خونه اش بشم رفيق غم ها ،

 توي شب هاي مهتابي باهم بشينيم كنار يك حوض ، الهي شب بشه اين روزها ،

همه فكر و خيالم ، نماز و دعايم شده اين جور حرفا ،

كي ميشه؟ يا من عاقل بشم يا قيد همه چيزو بزنم برم به صحرا ،

مثل فرهاد تيشه بردارم برم به كوهها ،

تيشه زنم براي شيرين جاري بكنم رودها رو ،

آه از اين حرفاي تكراري ، اصلا چرا آمدم به دنيا ،

اگر بايد مي امدم چرا نشدم مثل اين همه حيوون؟! اين جا ، آن جا ،

چرا بايد فقط آدم ميشدم بعد مي موندم توي اندوه اين همه عشق ها ،

يكي بياد منو ببره دوباره بياره به اين جا ،

تا از سر بگيرم زندگي رو ، بزنم بوسه بر پاي عقل ها ،

تا هيچ كس رو نيارم تو عمق دلم ، حرم امن خدا ،

با بقيه سلامي بكنم ، لبخندي بزنم ، براشون دلتنگ بشم ، ولي يه كم ، مثل

بيشتري ها ،

حيف كه من با اين همه فرصت ، گرماي دلم بشه همين فكرها ،

اي خدا !!! دلم باز دل ميزنه انگاري هيچ نميره تو كله اش اندرزها ،

پس بزار بره به همون راهي كه رفتند همه جوون ها ،

نه همشون : خسته ها ، بي هدفا ، مرخصا ، رونده ها ،‌وامونده ها ، ديوونه ها و بيچاره ها...

 

 

 

 

 

 

 

عشق وسيله اي است كه تمام سردردهاي كوچك را

به سردردهاي بزرگ تبديل مي كند

 

 

نوشته شده در یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 7:54 بعد از ظهر توسط شایان| |

دارم زنيد

زمين را بايد از لوث امثال من پاك نمود تا شايد سال ديگر ، درخت سيب چند تا بيشتر شكوفه كند و شكوفه هاي كمتري با تازيانه باد سر بر زمين بگذارند.

آسمان را راهي نيست ،‌زيرا هيچ فرشته اي بوسه اش را به من هديه نخواهد كرد و دستانش جز براي اجراي حدود الهي بر من پايين نخواهد آمد.

بهاران ديگر را مي توانيد بدون من خوش باشيد و كم كم ياد آن همه ناخوشي هاي پيشين را از ياد ببريد و به ياد بياوريد كه هر سالي ، غير از پاييز و زمستان فصول ديگري هم وجود دارد.

و تو اي مادر كه معدن مهر هستي و همه عشق ، نوازش بارانت هست و نگاهت آفتاب و آغوشت سبزه زاري هست كه آهوي احساس آنچنان در آن چالاك مي دويد كه انگاز خدا جاي ديگري خوش تر از دامان مادر برايش نيافريده است.

يكي آمد كه چشمانش فروغي داشت و نگاهش دلجويم شد و انگار من را پر ساخت از خيالي چند رنگ ، رنگي تر از رنگين كمان. حالا من مانده ام بي خون و خوني بي رنگ و رنگي همه مات ، مات و مبهوت از اين رقص زمانه كه اين چنين دلبسته شده ام.

 

 

 

الآن نه فروغي است نه دلجويي ، با انگاري خالي تر از هر وقت.

نوشته شده در سه شنبه 26 خرداد1388ساعت 11:36 بعد از ظهر توسط شایان| |

طرح جدايي

 

سه روزي بود كه طرح را شروع كرده بودم: طرح جدايي

سه روزي بود كه حكم آزاديم آمده بود: آزادي از دل

سه روزي بود كه روحم داشت تلاش مي كرد: تلاش براي رهايي

سه روزي بود كه وارد دنياي غريبي شده بودم: دنياي بي عشق

.

.

.

آيا طرح جدايي ، انجامي خواهد داشت؟! تا حال چند طرحي شروع شده است

آيا حكم آزادي جدي است؟! تا حال چند باري اين حكم صادر شده است

آيا روح من در تلاشي كه شروع كرده موفق خواهد بود؟! بارها تلاش نموده است

آيا دنياي بدون عشق دنياي آرامي است؟! آري! همانند آرامشي كه پيرها مي پسندند

.

.

.

سه روز ديگر گذشت ، هنوز طرحم شكست نخورده است. شايد اين بار موفق نشوم

سه روز ديگر گذشت ، هنوز درباره حكم آزاديم نگفته اند [ اشتباه شده ] شايد بگويند

سه روز ديگر گذشت ، هنوز روحم مي جنگد ، شايد عادت با جسم بودن ، از سرش نرود

سه روز ديگر گذشت ، هنوز به دنياي بي عشق عادت نكرده ام ، شايد هيچ وقت عادت نكنم

.

.

.

آيا غير از اين طرح چاره اي براي رسيدن به فلسفه بودن وجود دارد؟ بايد بدانم چرايم

آيا در اسارت اين و آن بايد چون مرغي خانگي ماند؟ من پرواز خواهم كرد

آيا مرگ آسان ، به چيزي جز همين مردن هاست؟ خواهم مرد قبل از مردن

آيا عشق هاي آرام مثل عشق به طبيعت ، نمي تواند دنيا را عشقي كند؟ مي تواند

.

.

.

با طرح جدايي ، حكم آزادي روح از عادت تن ، اجرا خواهد شد و من به عشق بي بند ، عشق به هستي خواهم رسيد.

 

 

روح عاشق هيچگاه در خانه نيست ،

عاشق روياهاي خود را خودش مي سازد

نوشته شده در پنجشنبه 21 خرداد1388ساعت 4:8 بعد از ظهر توسط شایان| |

منطق عشق

 

وقتي درد دل مي كنم ، يا سكوت مي كند و يا مي گويد " توهم است "

وقتي از ناراحتيم مي پرسد و من طبق تجارب قبلي ، فكر مي كنم حرفي براي گفتن ندارم ، او لبخندي مسموم ميزند! آنقدرپر زهر ، كه مجبور مي شوم باز ، زخم دلم را باز كنم و او باز ، يا سكوت مي كند و يا من را كودكي مي خواند كه در اوهام زندگي مي كند ‍] يا يك آدم بي جنبه ]

تصميم ميگيرم با او قطع ارتباط كنم ، چند روزي هم سرخوش اين قطع ارتباط مي باشم ، ولي ناگهان قلبم بيش تر از هر وقت شروع به زدن مي كند و به شدت احساسم براي بودن به او به هيجان مي آيد ، آن وقت دوباره تماس ميگيرم و او انگار كه منتظر شروع ارتباط مجدد است بي آنكه سخني از آنچه به سرم آمده بپرسد ، گفتگوي عادي را شروع مي كند و من هم همين گفتگوها را ادامه مي دهم.

بعضي وقت ها حرفي مي زنم و او بدون توجه به استدلالي كه براي خودم محترم است ، حرف را آنقدر نشنيده مي گيرد كه واقعا انگار نشنيده است و من به شدت غمگين مي شوم ولي از اظهار آن خودداري مي كنم. دوست ندارم باز هم تحقير شوم ، ولي اين وقت ها عجيب به آزادي مي انديشم. . .

..... اي آزادي تو چقدر آرام بخشي

تصميم مي گيرم به او قطع ارتباط نكنم ، ولي معاشرتم را با او مثل يك دوست معمولي تنظيم كنم، دوستي با توقعاتي در حداقل ؛ آيا من آزاد خواهم شد؟!

عشق را محبتي منفورمي دانم ؛ مثل يك درد آن را مي بينم ، چه كسي از درد خوشش مي آيد؟! او مي خواهد من ارتباطي بالاتر از حد معمول داشته باشم ، نه آنقدر بالاتر كه با چشمانمان با يكديگر سخن بگوييم .... نه اصلاً

دستانم را با ترحم مي فشرد و با اندك بهانه اي آن را رها مي كند. اصلا ضرورتي براي اين نوع احساسات نمي بيند. مي گفت: " كه چي؟؟ " مي گفت: " از عشق متنفر است " مثل من مي انديشد ، تنها با اين فرق كه او از آن چه متنفر است رها است و من بوي خواري را با خودم هميشه همراه دارم.

بعضي وقت ها فكر مي كنم مرا براي چه مي خواهد؟ براي اين كه خرجش كنم؟؟؟ براي اينكه پشتيبان آينده اش باشم؟؟؟ براي اينكه تنها كسي هستم كه اين قدر به او اهميت مي دهم؟؟؟ براي اينكه ....

ولي دليل او هرچه باشد همراه با يك منطق است. ولي من چرا اين چنين بسته اويم؟ او براي من چه خاصيتي دارد؟ با بودن او كدام كاستي را پر مي كنم؟

واقعا كه عشق منطق ندارد. شايد عشق تنها يك عادت باشد ، عادتي كه ترك آن موجب مرض است و من از اين مرض استقبال مي منم. ولي آيا مي شود راهي را پيدا كرد كه عشق به محبت تقليل يابد؟ ويا نه ، عشق راهي جز تبديل به نفرت و جدايي ندارد؟؟؟؟

 

 

 

 

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 آيا آخر همه عشق ها به جدايي ختم مي شود

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت 9:3 بعد از ظهر توسط شایان| |

 

معشوق آرام

احمق تر از انسان عاشق ، انسان عاشق است و بس

موهوم تر از عشق ،‌عشق است و بس

معشوق راحت زندگي اش را مي كند تنها بعضي وقتها دلش براي عاشق مي سوزد و يا دچار يك هيجان زود گذر مي شود ، آن وقت پيامي براي عاشق مي فرستد و عاشق ديوانه ، باز باورش مي شود كه اتفاق خوبي در حال افتادن است. اتفاقي كه:

عشق معشوق را هم سطح عشق عاشق مي سازد.

اتفاقي كه خواب را ، آن شب ، از چشم عاشق مي ربايد و او شبي را با رقصي در درون ، به صبح مي رساند و وقتي صبح مي شود ، شادمان سراغ معشوق را مي گيرد تا اين اتفاق خوب را پي بگيرد ، ولي به ناگاه عرقي سرد بر تن رنجورش مي نشيند ؛ او تازه متوجه مي شود كه هيچ چيز تغيير نكرده است و تنها اوست كه همچنان فريب خورده است و كسي جز خود او نبوده كه فريبش داده است.

اين نه تنها قصه هزار بار تكرار عشق است ، كه قصه هزاران بار تكرار اين دنياي پر فريبي است كه ما اسمش رو ( جايي براي زندگي ) گذاشته ايم. قصه ميليون ها عاشق ديوانه و رويا پرستي است كه جاي جاي اين كره پر از خاك زندگي مي كنند. زندگي كه نه ، چيزي به نام زندگي.

آتشي كه عاشق زندگيش را با آن روشن مي كند و گرما مي بخشد ، چند تكه ذغال گداخته اي بيش نيست كه معشوق از سر تفنن گاهي به آن مي دمد و زبانه هاي شعله اش ، چنگي به جان نيمه جان عاشق مي اندازد و آن وقت عاشق  ، لحظاتي ، زندگيش را پر نور مي بيند ، گرما را روي تن سردش به خوبي احساس مي كند ، خوني پر نشاط  ، همه جاي وجودش را گرفته است.

چندي نمي گذرد كه باز عاشق ، سر بر زانو مي گذارد و با سوزشي از عشق كه نه گرما دارد و نه نور ، گوشه اي چمباته مي زند.

 

تكه هاي زغال زير خاكستر انبوه.

 

آهاي رهگذر بگذار بگذرم از اين گذر هيچ

نوشته شده در شنبه 9 خرداد1388ساعت 9:9 بعد از ظهر توسط شایان| |

اگر ميخواهي بداني كه معشوق هايت را چقدر دوست داري يك روزي از او دور باش

اگر محبت را گدايي كني عشقت به نفرت تبديل خواهد شد

هر چه عشق حقيقي تر ، شنوايي و بينايي فزون تر

عشق حقيقي يعني: روح معشوق در كالبد عاشق

عشق مجاز يعني: آن چنان دوستت ميدارم كه دوستانت را دشمن ميدارم

عشق آخرين فكر قبل از خواب و اولين فكر بعد از بيداري است

بي نان نمي توان زيست و بي عشق مي توان مرده زيست

عشق قويترين سپاه است زيرا در يك لحظه بر قلب و مغز و جسم حمله مي كند

نوشته شده در یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 8:11 بعد از ظهر توسط شایان| |

مثال عشق

ميخواستم براي كودكي كه از عشق پرسيده بود مثالي بزنم ، گفتم: [ عشق مثل عسل شيرين است ] و او يك قاشق در حلقومش ريخته بود تا هرچه زودتر مزه عشق را بچشد. اگر مادرش به دادش نرسيده بود آن مقدار عسل او را خفه كرده بود.

وقتي دوباره او را ديدم به او گفتم: [ عشق ظرفيت لازم دارد ] و بعد سريع از او دور شدم تا از من نپرسد ظرفيت يعني چه و من مجبور شوم مثالي ديگر بزنم و او خودش را دچار مشكلي ديگر بكند.

 

 

عشق بايد شادي آور باشد نه رنج آور

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 31 اردیبهشت1388ساعت 0:3 قبل از ظهر توسط شایان| |

ما بدون آگاهي از عشق قدم به اين جهان مي گذاريم

و بعضي از ما با همان حال جهان را ترك مي كنند

 

جهان ما حتي براي دانشمندترين افراد نيز همچون همچون رمز باقي مي ماند. ما براي دستيابي به پاسخ پرسشهايمان درباره زندگي و عشق به صاحبان حرفه ، رهبران سياسي و ناموران روي مي آوريم ؛ چه حاصل كه از ديدن پاهاي لرزانشان در اين راه سرخورده ميشويم ، اگر خردمند باشيم در مي يابيم كه خود بايد پاسخهاي خويش را بيابيم ، ديگران ممكن است به ادراك ما كمك كنند ، اما رسيدن به خرد شخصي هميشه كاري دروني است و هيچ كس قادر نيست آن را براي ما انجام دهد.

افزون بر اين دانش ، هميشه از راه جهل كسب مي گردد. بنابراين جهل موضوع مبارزه و مشوق ماست براي آموختن آنچه نمي دانيم.

با اينكه 5 سال عمرم را صرف مطالعه درباره عشق كرده ام ولي هنوز متحيرم كه چقدر براي ياد گرفتن باقي مانده است.

بسياري از ما بدون آگاهي از دوست داشتن به دنيا آمده ايم و راضي هم هستيم كه چنين باقي بمانيم. اشتباه كردن و پاسخ همه پرسشها را ندانستن تا زماني اشكالي ندارد كه علاقه مند به اعتراف اين مطلب و به فكر بهبود وضع شخصي خود هم باشيم. كساني كه مي پندارند همه چيز را مي دانند ، راهي براي درك آنچه نمي دانند پيدا نكرده اند.

 

 

هرگاه دلبستگي جديدي پيدا مي كنيد ،

حتي از اين هم بيشتر ،

شغل تازه اي مي يابيد بر نيروي زندگي خود افزوده ايد.

 

نوشته شده در پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت 7:6 بعد از ظهر توسط شایان| |

دوست داشتن و دقت

تو كتابي خونده بودم كه نوشته بود مثل بامبو(نوعي درخت كه بيشتر در تايلند رشد مي كند) باشيد ؛ از بيرون قوي و از درون نرم و بي آلايش. ريشه هايش در زمين محكم شده و آزادانه براي رشد و حمايت و قدرت با ديگران درآميخته است. ساقه اش آزادانه در باد مي چرخد و به جاي مقاومت در برابر آن خم مي گردد ، زيرا شاخه اي كه خم مي شود ديرتر مي شكند.

بعضي اوقات تسليم شدن در برابر محروميت و فشار از مقاومت كردن بهتر است. معمولاً اتفاقات همه خوب يا همه بد ، همه صحيح يا همه اشتباه نيستند. زندگي آنقدرها ساده نيست. پاسخ ها و راه حل هايي را كه به دنبالش هستيم معمولاً در ميان تضادها يافت مي شوند. وقتي كه ما چيزها فقط سياه يا سفيد مي بينيم و در اين امر نيز پافشاري مي كنيم، آنها را درك نمي كنيم و از حقيقت بيشتر فاصله مي گيريم ،‌تسليم شدن به معناي شكست خوردن نيست ؛ انعطاف پذير بودن نيز نشانه ناتواني نيست. بيشتر اوقات با كمي بخشش بيش از آنچه تصور مي كنيم به دست خواهيم آورد.

 

 

با اين همه رنگهاي تماشايي كه در جهان است

                        شرم آور است كه همه چيز را سياه و سفيد ببينيم.
نوشته شده در دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 8:37 بعد از ظهر توسط شایان| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست