تبليغاتX
گریه کن - گریه سهم دل تنگه

گریه کن - گریه سهم دل تنگه

به یادم باش .... به یادم باش....

تحقير كردن

سلام دوستان عزیز قبل از شروع مطلب اینو بگم که این آخرین مطلبم در سال ۸۸ هستش چون به خاطر کارهایی که دارم فعلا وبلاگ نویسی نمی کنم اما سعی میکنم گاهی اوقات بهتون سر بزنم

دوست دارتون شایان

هيچ چيز بدتر و مخربتر از تحقير كردن نيست. اغلب ما به اين كار چنان عادت كرده ايم كه متوجه مي شويم تحقير كردن در دراز مدت چه صدمه اي به بار مي آورد.

عشق به اوج مي برد ولي پست نمي كند. عشق عزت نفس را شكل مي دهد نه آنكه آن را از هم بپاشد. جاي تعجب است كه مردم همه از عشق سخن مي گويند ، اما بازهم ديگران را تحقير مي كنند. خانمي به شوهرش كه در هر فرصتي با شوخي او را تحقير مي كرد عبارتي گفته بود كه شايد همتون هم شنيده باشيد: اگر من اينقدر بد و بي ارزش بودم پس چرا با من ازدواج كردي؟؟؟

تحقير كردنهايي كه براي تغيير رفتار شخص صورت مي گيرد معمولا به بدترين رفتار منجر مي شود. راههاي بي شماري براي تأثيرات مثبت روي رفتار وجود دارد ، چرا ما از آنچه زخم مي زند و حتي گاهي قدرت تخريب هم دارد استفاده مي كنيم؟؟؟

 

 

 

بي فكري به ندرت بي كلامي است

                            

+نوشته شده در جمعه 23 مرداد1388ساعت1:27 بعد از ظهرتوسط شایان | |

تو رفتي ...

 

تو رفتي پيش از آنكه بتوانم طعم شيرين بودنت رو بچشم. گاهي كه به روزهاي پرهيايوي قبل مي انديشم و در خاطرات با تو بودن غرق مي شوم ، دلم ميخواد فرياد بزنم و زمان را به عقب بكشم ، كاش اين قدرت را داشتم كه زمين را چند دور برعكس بچرخانم تا به سالهاي قبل بازگردم . زماني كه شيريني نگاهت كامم را شيرين ميكرد و نواي دلنشين صدايت مرا به خواب شيرين فرو مي برد. آن زمان كه دستهاي گرمت گرما بخش دستهاي يخزده ام بود. آنگاه كه در تلخ و شيرين لحظه ها لبخند مي زديم و از سر بيكاري ستاره ها رو مي شمرديم و تو برايم شعر مي گفتي. دلم پر مي كشد براي آن جادوي نگاهت كه براي يك عمر سيرم كرد ولي افسوس كه تو رفته اي به بينهايت. به آنجا كه ديگر حتي فكر داشتنت هم برايم حكمي باور نكردني است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تو رفته اي و من مانده ام با يك مشت خاطرات خوب با تو بودن.

 

۱۳۸۵/۸/۱۴

 

+نوشته شده در جمعه 9 مرداد1388ساعت1:33 بعد از ظهرتوسط شایان | |

عشق و تكامل

 

تكامل انسان پنداري واهي است ، هيچ كس و هيچ چيز كامل نيست. در هنر معمولا اين نقصان است كه شاهكارها را مي آفريند. تلاش بي وقفه براي انجام دادن كارها به بهترين وجه زندگي است. مشكل اينجاست كه به اين توهم دچار مي شويم كه تا وقتي نتوانيم به بالاترين حد توفيق برسيم كسي ما را دوست نخواهد داشت. چنين باورهايي موجب مي گردد حركاتي اجباري انجام دهيم كه صرفا توانمان را هدرمي دهد و ما را به بيراهه ميكشاند.

اين نكته بسيار مهم است ، گاهي افراهد به دليل سوختن غذا دست به خودكشي مي زنند و بعضي ديگر شادماني گل كاشتن را به عقده جنون آميزي مبدل مي كنند ، چرا كه مي خواهند داراي زيباترين چمنكاري و گلكاري در محل شوند. اين چنين مردم طوري رفتار مي كنند كه گويي اين اشتباهات و نقصهاي كوچك آلودگيهاي پاك ناشدني را در تصورات پرورش يافته آنان به جاي خواهد گذاشت.

چند نفري از نقصان مي ميرند ، اما بيشتر افراد به خودشان فرصت دوباره سعي كردن را مي دهند تا رفتار و تصميمات خويش را بهبود بخشند. ما هميشه مجبور نيستيم شايسته باشيم.

وقتي كه ما نياز عصبي كامل بودن را رها مي كنيم از فشارهاي تقدس آزاد مي گرديم و مي توانيم از اشتباهات خود ، به جاي اينكه بگذاريم نابودمان كنند از آنها پند بگيريم.

 

 

 

 

اگر نتوانسته ايد تا حدي خودتان را عفو كنيد ،

چگونه مي توانيد ديگران را عفو كنيد؟

 

+نوشته شده در شنبه 3 مرداد1388ساعت8:33 بعد از ظهرتوسط شایان | |

خردمند عشق را مي شناسد

 

جنبه قراردادي عشق مي گويد كه عشق تنها مربوط به دل است ؛ چيز نامحسوسي كه اغلب ما را با احساسات وصف ناشدني از پا در مي آورد. از سوي ديگر بعضي ها معتقدند كه عشق نخستين خردي است كه به انسان داده مي شود و همه چيز از اين دانش مشق مي گيرد.

وقتيكه از عاشق شدن دو نفر در نخستين نگاه سخن ميگوييم ، به خاطر خودشان آرزو مي كنيم كه آنان مآل انديشي نيز داشته باشند. آنچه آنان را به هم رسانده فقط در صورتي باهم نگاهشان خواهد داشت كه هر يك دانش ديگري را افزايش دهد. اگر صبر و تحمل وجود داشته باشد عشق بايد رشد كند ، بايستي آنان را به تجربه متقابل ، شناخت ، صبر ، قضاوت و بصيرت پرورش داد. عشق به علت طبيعت بسيار پيچيده اش پيوسته تعريف جديدي مي يابد ، براي پذيرش طبيعي متغير عشق بايستي با ذهن همچون دل حقيقي بود.

 

                                              

 

 

 

 

 

 

 

عشق نيرويي مؤثر براي رسيدن به

بالاترين ارزشهاي انساني است ؛

رسيدن به قدرت ، حقيقت ، دانش ،

زيبايي ، آزادي ، خوبي و خوشبختي

 

پيتيريم سوروكن(pitirim soroken)

 

+نوشته شده در شنبه 27 تیر1388ساعت8:55 بعد از ظهرتوسط شایان | |

 

عشق تا به كار گرفته نشود عشق نيست

 

در جهاني كه تا اين اندازه از عشق خالي است ، تعجبي ندارد اگر بپرسيم: عشاق كجا رفتند؟ از آنجا كه عشق حياتي ترين نيروي است كه ما براي بهره گيري در توان خود داريم ، حيرت انگيز است كه چرا ما به ندرت اين كار را ميكنيم. تا عشق را به كار نگيريم منحصرا به صورت عقيده اي بي فايده و مجرد خواهد ماند.

تصور غلط انسان درمورد عشق اين است كه عشق حد و اندازه اي دارد !!! كه اگر آن را فراوان و راحت ببخشيم از آن تهي مي شويم. كسانيكه پايبند اين عقيده اند در عشقشان بسيار صرفه جو هستند و عمري را صرف اندوختن آن مي كنند. براي چه؟ نميتونم بفهمم!!!

چه چيز ديگري ارزانتر از عشق داريم؟ چه چيز راحت تري؟ چه چيز ديگريكه هم به گيرنده و هم به دهنده بهره مي رساند؟

تا زماني كه به طور فعال با عشق درگير نباشيم ، نخواهيم توانست از يزرگترين هديه اي كه خداوند به ما داده است بهره ببريم و آن را به ديگران هم ببخشيم.

 

 

 

 

 

 

اگر بتوانيم از شكستن يك دل جلو گيري كنيم

زندگي بيهوده نخواهد بود

گفتن اینکه ما عاشقیم آسان است .
ولی نشان دادن مداوم آن مشکل است .

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 21 تیر1388ساعت9:40 بعد از ظهرتوسط شایان | |

جان به در بردن از زخمهاي عشق

اگر خيال داريم در شمار عاشقان باشيم ، بايستي همان گونه كه پذيراي سرور عشق هستيم ، بيچارگي هاي آن را نيز قبول كنيم ، زيرا هر دو بخشي از واقعيت هاي عشق است. از آنجا كه عشق كامل نيست ، ما هميشه براي آن رنج خواهيم برد ، ولي عشاق راهي براي جان به در بردن از اين زخمها مي يابند. يكي از دوستام مي گفت: هركه بدنش با زخمهاي كوچك عشق پوشيده شده باشد لياقت نام عشق را ندارد.

اغلب افراد از اين زخمهاي بي خطر مي گذرند ، ولي عده اي هم با اين زخمها مانند نشانه اي از افتخارات جنگ جولان مي دهند و از جدال با عشق دست بر نمي دارند. آنها فهرستي از اشتباهات را در خاطرشان نگاه مي دارند كه هشداري باشد براي اينكه دوباره اتفاق نيفتد.

ممكن است كه عشق يأس و ويراني به بار آورد ، اما افراد عاقلي در بين ما وجود دارند كه از آنها پند مي گيرند ، اين كار حتي پيروزي عشق را شيرينتر هم مي كند. توان احساسي و رشد ما به سوي خرد در طول زندگي افزايش مي يابد كه اغلب نيز نتيجه رنج كشيدن است. اين بهايي جزيي است كه براي چنين دانش معظمي مي پردازيم.

 

 

 

بدبختي نه تنها افراد را به سوي هم مي كشاند ،

بلكه دوستي دروني زيبايي را به وجود مي آورد ،

درست مثل زمستان كه روي شيشه هاي پنجره يخ مي سازد

و گرماي خورشيد آن را محو مي سازد.

 

+نوشته شده در شنبه 6 تیر1388ساعت9:34 بعد از ظهرتوسط شایان | |

امان از اين دل

امان از اين دل من كه مدام دل مي زند براي يك عشق شيرين.

يكي كه دستانش رو بگيرم و باهم بريم تو پاركا ،

وقتي به چشمانش نگاه ميكنم با تمام وجودم برم تو رؤيا ،

و زماني كه اون ميره خونه اش بشم رفيق غم ها ،

 توي شب هاي مهتابي باهم بشينيم كنار يك حوض ، الهي شب بشه اين روزها ،

همه فكر و خيالم ، نماز و دعايم شده اين جور حرفا ،

كي ميشه؟ يا من عاقل بشم يا قيد همه چيزو بزنم برم به صحرا ،

مثل فرهاد تيشه بردارم برم به كوهها ،

تيشه زنم براي شيرين جاري بكنم رودها رو ،

آه از اين حرفاي تكراري ، اصلا چرا آمدم به دنيا ،

اگر بايد مي امدم چرا نشدم مثل اين همه حيوون؟! اين جا ، آن جا ،

چرا بايد فقط آدم ميشدم بعد مي موندم توي اندوه اين همه عشق ها ،

يكي بياد منو ببره دوباره بياره به اين جا ،

تا از سر بگيرم زندگي رو ، بزنم بوسه بر پاي عقل ها ،

تا هيچ كس رو نيارم تو عمق دلم ، حرم امن خدا ،

با بقيه سلامي بكنم ، لبخندي بزنم ، براشون دلتنگ بشم ، ولي يه كم ، مثل

بيشتري ها ،

حيف كه من با اين همه فرصت ، گرماي دلم بشه همين فكرها ،

اي خدا !!! دلم باز دل ميزنه انگاري هيچ نميره تو كله اش اندرزها ،

پس بزار بره به همون راهي كه رفتند همه جوون ها ،

نه همشون : خسته ها ، بي هدفا ، مرخصا ، رونده ها ،‌وامونده ها ، ديوونه ها و بيچاره ها...

 

 

 

 

 

 

 

عشق وسيله اي است كه تمام سردردهاي كوچك را

به سردردهاي بزرگ تبديل مي كند

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 31 خرداد1388ساعت7:54 بعد از ظهرتوسط شایان | |

دارم زنيد

زمين را بايد از لوث امثال من پاك نمود تا شايد سال ديگر ، درخت سيب چند تا بيشتر شكوفه كند و شكوفه هاي كمتري با تازيانه باد سر بر زمين بگذارند.

آسمان را راهي نيست ،‌زيرا هيچ فرشته اي بوسه اش را به من هديه نخواهد كرد و دستانش جز براي اجراي حدود الهي بر من پايين نخواهد آمد.

بهاران ديگر را مي توانيد بدون من خوش باشيد و كم كم ياد آن همه ناخوشي هاي پيشين را از ياد ببريد و به ياد بياوريد كه هر سالي ، غير از پاييز و زمستان فصول ديگري هم وجود دارد.

و تو اي مادر كه معدن مهر هستي و همه عشق ، نوازش بارانت هست و نگاهت آفتاب و آغوشت سبزه زاري هست كه آهوي احساس آنچنان در آن چالاك مي دويد كه انگاز خدا جاي ديگري خوش تر از دامان مادر برايش نيافريده است.

يكي آمد كه چشمانش فروغي داشت و نگاهش دلجويم شد و انگار من را پر ساخت از خيالي چند رنگ ، رنگي تر از رنگين كمان. حالا من مانده ام بي خون و خوني بي رنگ و رنگي همه مات ، مات و مبهوت از اين رقص زمانه كه اين چنين دلبسته شده ام.

 

 

 

الآن نه فروغي است نه دلجويي ، با انگاري خالي تر از هر وقت.

+نوشته شده در سه شنبه 26 خرداد1388ساعت11:36 بعد از ظهرتوسط شایان | |

طرح جدايي

 

سه روزي بود كه طرح را شروع كرده بودم: طرح جدايي

سه روزي بود كه حكم آزاديم آمده بود: آزادي از دل

سه روزي بود كه روحم داشت تلاش مي كرد: تلاش براي رهايي

سه روزي بود كه وارد دنياي غريبي شده بودم: دنياي بي عشق

.

.

.

آيا طرح جدايي ، انجامي خواهد داشت؟! تا حال چند طرحي شروع شده است

آيا حكم آزادي جدي است؟! تا حال چند باري اين حكم صادر شده است

آيا روح من در تلاشي كه شروع كرده موفق خواهد بود؟! بارها تلاش نموده است

آيا دنياي بدون عشق دنياي آرامي است؟! آري! همانند آرامشي كه پيرها مي پسندند

.

.

.

سه روز ديگر گذشت ، هنوز طرحم شكست نخورده است. شايد اين بار موفق نشوم

سه روز ديگر گذشت ، هنوز درباره حكم آزاديم نگفته اند [ اشتباه شده ] شايد بگويند

سه روز ديگر گذشت ، هنوز روحم مي جنگد ، شايد عادت با جسم بودن ، از سرش نرود

سه روز ديگر گذشت ، هنوز به دنياي بي عشق عادت نكرده ام ، شايد هيچ وقت عادت نكنم

.

.

.

آيا غير از اين طرح چاره اي براي رسيدن به فلسفه بودن وجود دارد؟ بايد بدانم چرايم

آيا در اسارت اين و آن بايد چون مرغي خانگي ماند؟ من پرواز خواهم كرد

آيا مرگ آسان ، به چيزي جز همين مردن هاست؟ خواهم مرد قبل از مردن

آيا عشق هاي آرام مثل عشق به طبيعت ، نمي تواند دنيا را عشقي كند؟ مي تواند

.

.

.

با طرح جدايي ، حكم آزادي روح از عادت تن ، اجرا خواهد شد و من به عشق بي بند ، عشق به هستي خواهم رسيد.

 

 

روح عاشق هيچگاه در خانه نيست ،

عاشق روياهاي خود را خودش مي سازد

+نوشته شده در پنجشنبه 21 خرداد1388ساعت4:8 بعد از ظهرتوسط شایان | |

منطق عشق

 

وقتي درد دل مي كنم ، يا سكوت مي كند و يا مي گويد " توهم است "

وقتي از ناراحتيم مي پرسد و من طبق تجارب قبلي ، فكر مي كنم حرفي براي گفتن ندارم ، او لبخندي مسموم ميزند! آنقدرپر زهر ، كه مجبور مي شوم باز ، زخم دلم را باز كنم و او باز ، يا سكوت مي كند و يا من را كودكي مي خواند كه در اوهام زندگي مي كند ‍] يا يك آدم بي جنبه ]

تصميم ميگيرم با او قطع ارتباط كنم ، چند روزي هم سرخوش اين قطع ارتباط مي باشم ، ولي ناگهان قلبم بيش تر از هر وقت شروع به زدن مي كند و به شدت احساسم براي بودن به او به هيجان مي آيد ، آن وقت دوباره تماس ميگيرم و او انگار كه منتظر شروع ارتباط مجدد است بي آنكه سخني از آنچه به سرم آمده بپرسد ، گفتگوي عادي را شروع مي كند و من هم همين گفتگوها را ادامه مي دهم.

بعضي وقت ها حرفي مي زنم و او بدون توجه به استدلالي كه براي خودم محترم است ، حرف را آنقدر نشنيده مي گيرد كه واقعا انگار نشنيده است و من به شدت غمگين مي شوم ولي از اظهار آن خودداري مي كنم. دوست ندارم باز هم تحقير شوم ، ولي اين وقت ها عجيب به آزادي مي انديشم. . .

..... اي آزادي تو چقدر آرام بخشي

تصميم مي گيرم به او قطع ارتباط نكنم ، ولي معاشرتم را با او مثل يك دوست معمولي تنظيم كنم، دوستي با توقعاتي در حداقل ؛ آيا من آزاد خواهم شد؟!

عشق را محبتي منفورمي دانم ؛ مثل يك درد آن را مي بينم ، چه كسي از درد خوشش مي آيد؟! او مي خواهد من ارتباطي بالاتر از حد معمول داشته باشم ، نه آنقدر بالاتر كه با چشمانمان با يكديگر سخن بگوييم .... نه اصلاً

دستانم را با ترحم مي فشرد و با اندك بهانه اي آن را رها مي كند. اصلا ضرورتي براي اين نوع احساسات نمي بيند. مي گفت: " كه چي؟؟ " مي گفت: " از عشق متنفر است " مثل من مي انديشد ، تنها با اين فرق كه او از آن چه متنفر است رها است و من بوي خواري را با خودم هميشه همراه دارم.

بعضي وقت ها فكر مي كنم مرا براي چه مي خواهد؟ براي اين كه خرجش كنم؟؟؟ براي اينكه پشتيبان آينده اش باشم؟؟؟ براي اينكه تنها كسي هستم كه اين قدر به او اهميت مي دهم؟؟؟ براي اينكه ....

ولي دليل او هرچه باشد همراه با يك منطق است. ولي من چرا اين چنين بسته اويم؟ او براي من چه خاصيتي دارد؟ با بودن او كدام كاستي را پر مي كنم؟

واقعا كه عشق منطق ندارد. شايد عشق تنها يك عادت باشد ، عادتي كه ترك آن موجب مرض است و من از اين مرض استقبال مي منم. ولي آيا مي شود راهي را پيدا كرد كه عشق به محبت تقليل يابد؟ ويا نه ، عشق راهي جز تبديل به نفرت و جدايي ندارد؟؟؟؟

 

 

 

 

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 آيا آخر همه عشق ها به جدايي ختم مي شود

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+نوشته شده در چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت9:3 بعد از ظهرتوسط شایان | |