|
اشکها را چگونه می توان پنهان کرد
حسرت
در اخرين لحظه ديدار به چشمانت نگاه كردم و گفتم بدان اسمان قلبم با تو يا بي تو بهاريست همان لبخندي كه توان را از من مي ربود بر لبانت زينت بست.
بنام آفریدگار عشق عزیزم عاشقت شدم دلم می خواهد صدای پایت را در اتاقم ، عطر دل انگیز موهایت را در بسترم و وجود شریف و شکننده ات را در آغوش داشته باشم؛ ای طبیب مهربانم تا به حال کی دیده ای که طبیبی مریض خود را رها کند و از او دل بر کند حال که مریض عشق تو أم چرا معلجه ام نمی کنی و دستهای سرد و خسته ام را آرام رها می کنی ای دل ربای برحوت دل دیوانه ام : ای عشق جاوید چشم بر چشمانم بگذار و گوش به آوایم ده . ببین جانان دل چقدر آرام می میرد در سپیده دم آنگاه که ستارگان به بدرقه ماه می روند ابرها را در آسمان بی کران تک تک تنها می گذارند و ابرها روی هم آمده و اشک می ریزند من هم ، هم آواز با ابرها چشمانم را دریا ساخته و به خاطر تو و به یاد تو اشک می ریزم ای محبوبم اگر بدنم را تکه تکه کنند و از استخوانهای بدنم ویلای باشکوهی برایت بسازند چکه های خونم به لب آمده می گوید : دوستت دارم ای دوست دیرینه ام و ای کسی که نام زیبایت در دروازه قلبم جای گرفته و تنها هدیه خداوندی احاطه کرده ای قبول کن که هرگز فراموشت نخواهم کرد. در سحر گاه عشق نسیم ملایم می وزد ، درخت سر سبز آنچنان آهسته می لرزد که لرزش دختری را در آغوش محبوب به یاد من می آورد یگانه آرزویم این است که بتوانم حق خود ، محبت پاک و سوزان و تازه خود را با بوسه پاک تر و سوزان تر به تو باز گویم آرزو می کنم لحظه ای در آغوشت گیرم تا ضربان قلب نحیفم را به گوش عشق بشنوی ، لبان گرم و منتظرم را آغشته بوسه محبت سازی می خواهم بدانی به یاد تو هستم زیرا آن کسی که دلباخت و به جهان عشق قدم گذاشت آن چیز که دیگران اراده اش خواهند از دست می دهند و در مقابل امید آرزوی خویش به زانو در می آیند و آمالی جز وصال معبود ندارند من نیز امیدوارم ، زیرا همان اولین جرقه عشق ، همای سعادت زندگی ام را ارزانی داشته است و تو را که آرزو می کردم در آغوش بفشارم در آسمانها جا داده ام. رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت راهی بجز گریز برایم نمانده بود این عشق آتشین پر از درد بی امید در وادی گناه و جنونم کشانده بود رفتم ، که داغ بوسه پر حسرت ترا با اشک های دیده زلب شستشو دهم رفتم که ناتمام بمانم در این سرود رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم رفتم مگو ، مگو ، که چرا رفت ، ننگ بود عشق منو نیاز تو و سوز و ساز ما از پرده خموشی و ظلمت ، چو نور صبح بیرون فتاده بود به یکباره راز ما رفتم ، که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم در لابه لای دامن شب رنگ زندگی رفتم ، که در سیاهی یک گور بی نشان فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی من از دو چشم روشن و گریان گریختم از خنده های وحشی طوفان گریخته ام از بستر وصال به آغوش سرد هجر آزرده از ملامت وجدان گریختم ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز دیگر سراغ شعله آتش زمن مگیر می خواستم که شعله شوم سر کشی کنم مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر باز هم قلبی به پایم اوفتاد باز هم چشمی به رویم خیره شد بازهم در گیر و دار یک نبرد عشق من بر قلب سردی چیره شد بازهم از چشمه لبهای من تشنه ای سیراب شد ، سیراب شد باز هم در بستر آغوش من رهروی در خواب شد ، در خواب شد بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز خود نمی دانم چه می جویم در او عاشقی دیوانه می خواهم که زود بگذرد از جاه و مال و آبرو او شراب بوسه می خواهد زمن من چه گویم قلب پر امید را او به فکر لذت و غافل که من طالبم آن لذت جاوید را من صفای عشق می خواهم از او تا فدا سازم وجود خویش را او تنی می خواهد از من آتشین تا بسوزاند در او تشویش را او به من می گوید ای آغوش گرم مست نازم کن ، که من دیوانه ام من به او می گویم ای نا آشنا بگذر از من ، من ترا بیگانه ام آه از این دل ، آه از این جام امید عاقبت بشکست و کس رازش نخواند چنگ شد در دست هر بیگانه ای ای دریغ ، کس به آوازش نخواند I NEVER FOR GET YOU DON’T CLOSE YOUR EYES همیشه به یاد توأم
اگه از ياد تورفتم ، اگه رفتي تو ز دستم اگه يار ديگروني من هنوز عاشقت هستم با وجودي كه گفتي ديگه قهري تا قيامت با تموم سادگيهام گفتم اما به سلامت شايد اين خوابه كه ديدم ، هرچي حرف از تو شنيدم قلب ناباور من گفت : من به عشقم نرسيدم پيش از اين نگفته بودي غير ما كسي رو داري توي گريه ، توي شادي سر رو شونه هاش بذاري تو رو مي بخشم و هرگز ديگه يادت نمي اُفتم برو زيباي عزيزم ، تو گروني من كه مفتم
چه قدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داد زل بزني و به جاي اينکه لبريز کينه و نفرت شي ، حس کني هنوزم دوسش داري چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده
من چه می دانستم ، دل هرکس دل نیست قلب ها نه آهن و سنگ قلب ها بی خبر از عاطفه اند کاش زندگی برای ما بود نه ما برای زندگی کاش کمک کن از مسافرهای عاشق سراغ مهربونی را بگیریم تا برای هم بمونیم کمک کن تا بای هم بمیریم
در تمام لحظه هايم هيچ کس غربت تنهائيم را حس نکرد آسمانم غم گرفت هيچ کس برکه طوفانيم را حس نکرد آنکه سامان غزلهايم از اوست بي سر و سامانيم را حس نکرد. ------------------------------------------------ اگه قلبم شکستی به فدای یک نگاهت این منم چون گل پر پرنشستم سر راهت تو ببین غبار غم رو که نشسته سر راهم اگه من نمردم از عشق تو بدون که رو سیاهم اگه عاشقی یه درده!چه کسی اون درد ندیده تو بگو کدوم عاشق رنج دوری نکشیده اگه عاشقی گناهه ما همه غرق گناهیم میون این همه آدم یه غریب و بی پناهیم تو ببین به جرم عشقت پر پروازم بستم تو ندیدی من مغرور چه بی صدا شکستم آبی تر از آنم که بی رنگ بمیرم از شیشه نبودم که با سنگ بمیرم من آمده بودم که تا مرز رسیدن همراه تو فرسنگ به فرسنگ بمیرم تقصیر کسی نیست که اینگونه بمیرم شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیرم.... ----------------------------------------------- جز من اگرت عاشق و شيداست بگو گر ميـل دلـت به جانـب ماسـت بگو ور هيچ مرا در دل تو جاست بگو گر هست بگو نـيست بـگو
|
About![]()
فراموشم نکن
Home
|