تبليغاتX
گریه کن - گریه سهم دل تنگه

گریه کن - گریه سهم دل تنگه

به یادم باش .... به یادم باش....

اشکها را چگونه می توان پنهان کرد

باران احساسات يا آبشار غم ها کدام يک بناممش
از بوی کسی مست می گردی به دمی از برت رفته و
در کار خويش مانده ای نمی دانی که بود، يا ميدانی و نمی يابی اش
من از تمامی باد های وزنده پرسيدم آن عطر که مرا با خود برد از کدام
ديار برمن روانه ساختيد هيچ يک به ياد نمی آورند
تمامی گل ها را بوييدم از تمامی شان پرسيدم اما نيافتمت
امروز به اين دشت می نگرم و کسی را می بينم و عطری از دور
به مشامم می رسد ، در خود گم شده ام او را می بينم که به من خيره شده
با دستی کشيده به سوی من و من آرام ِ آرام به او می نگرم و از خود بی خود گشته ام
زمزمه ای در تنم نجوا می کند
که نمی دانم چيست
دستان سردم چيزی طلب می کنند که نمی دانم چيست
لب هايم زمزمه ای دارند که نمی شنوم
چشم هايم پر اشک اما سرازير نمی گردند

دلم گرفته از اينکه نمی دانم راه پيش رويم کدام است
از اينکه نمی يابم آن چه خواهانم
از اينکه هر چه می روم فاصله را دورترُ دورتر می بينم

راه پيش رويم طلب در پيش گرفتنش را دارد اما نمی دانم
من با اين پاهای نحيف توان حرکت را خواهم داشت

نمی دانم وقت حرکتم کدام لحظه است
نمی دانم هنگامه رسيدنم

توانی در تنم هست، آيا لحظه رسيدن دوباره بر تن بی جانم
خواهند دميد

می ترسم از اينکه مرا نيز به صليب کشند
اما زمزمه ای در تنم نجوا می کند می شنوم
که رسيدن را شايد مصلوب شدن پاداش است

+نوشته شده در سه شنبه 21 فروردین1386ساعت12:37 بعد از ظهرتوسط شایان | |

حسرت
ای کاش دمی از ترنم نگاه تو
چشمان بی فروغ من آرام شوند

یا از طلوع گفتار از سمت مشرق لبان تو
جوانه های دل من نیز آشکار شوند

ای کاش صدای گام های تو می درید کشاکش تنهایی مرا
یا با دیدن سایه ای از صدای تو لبهای خسته من بیدار شوند

ای کاش آخرین نگاه من نشانی داشته باشد از عمق نگاه تو
تا پلکهایم با آن بُهت بیهوده شان از خواب بیدار شوند

ای کاش دستهای مرا دریا ی ِ مهر تو می برد با خودش
تا لبان تشنه ی قلب کوچکم برای همیشه سیراب شوند

ای کاش آن روز که گفتی هستم و می خواهمت ، تمام نمی گشت
تا دستهایم از این تلاطم افکار و کابوس نداشتنت بیدار شوند

ای کاش نمی آمدی تا بروی روزی از برم پر شتاب
تا که از وهم اینهمه رویای آمدنت برای همیشه بیدار شوم .

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 20 فروردین1386ساعت2:15 قبل از ظهرتوسط شایان | |

اخرين لحظه ديدار

در اخرين لحظه ديدار به چشمانت نگاه كردم و گفتم بدان اسمان قلبم با تو يا بي تو بهاريست همان لبخندي كه توان را از من مي ربود بر لبانت زينت بست.
و به ارامي از من  فاصله گرفتي بي هيچ كلامي. من خاموش به تو نگاه می كردم
و در دل با خود مي گفتم :اي كاش اين قامت نحيف لحظه اي فقط لحظه اي  مي انديشيد كه اسمان بهاري يعني ابر باران رعد وبرق و طوفان ناگهاني
و اين جمله ،جمله اي بود بدتر از هر خواهش براي ماندن و تمنايي بود براي با او بودن.

 

+نوشته شده در پنجشنبه 16 فروردین1386ساعت2:43 بعد از ظهرتوسط شایان | |

بنام آفریدگار عشق

عزیزم عاشقت شدم دلم می خواهد صدای پایت را در اتاقم ، عطر دل انگیز موهایت را در بسترم و وجود شریف و شکننده ات را در آغوش داشته باشم؛ ای طبیب مهربانم تا به حال کی دیده ای که طبیبی مریض خود را رها کند و از او دل بر کند حال که مریض عشق تو أم چرا معلجه ام نمی کنی و دستهای سرد و خسته ام را آرام رها می کنی ای دل ربای برحوت دل دیوانه ام : ای عشق جاوید چشم بر چشمانم بگذار و گوش به آوایم ده . ببین جانان دل چقدر آرام می میرد در سپیده دم آنگاه که ستارگان به بدرقه ماه می روند ابرها را در آسمان بی کران تک تک تنها می گذارند و ابرها روی هم آمده و اشک می ریزند من هم ، هم آواز با ابرها چشمانم را دریا ساخته و به خاطر تو و به یاد تو اشک می ریزم ای محبوبم اگر بدنم را تکه تکه کنند و از استخوانهای بدنم ویلای باشکوهی برایت بسازند چکه های خونم به لب آمده می گوید : دوستت دارم ای دوست دیرینه ام و ای کسی که نام زیبایت در دروازه قلبم جای گرفته و تنها هدیه خداوندی احاطه کرده ای قبول کن که هرگز فراموشت نخواهم کرد.

در سحر گاه عشق نسیم ملایم می وزد ، درخت سر سبز آنچنان آهسته می لرزد که لرزش دختری را در آغوش محبوب به یاد من می آورد یگانه آرزویم این است که بتوانم حق خود ، محبت پاک و سوزان و تازه خود را با بوسه پاک تر و سوزان تر به تو باز گویم آرزو می کنم لحظه ای در آغوشت گیرم تا ضربان قلب نحیفم را به گوش عشق بشنوی ، لبان گرم و منتظرم را آغشته بوسه محبت سازی می خواهم بدانی به یاد تو هستم زیرا آن کسی که دلباخت و به جهان عشق قدم گذاشت آن چیز که دیگران اراده اش خواهند از دست می دهند و در مقابل امید  آرزوی خویش به زانو در می آیند و آمالی جز وصال معبود ندارند من نیز امیدوارم ، زیرا همان اولین جرقه عشق ، همای سعادت زندگی ام را ارزانی داشته است و تو را که آرزو می کردم در آغوش بفشارم در آسمانها جا داده ام.

رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت           راهی بجز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید             در وادی گناه و جنونم کشانده بود

رفتم ، که داغ بوسه پر حسرت ترا         با اشک های دیده زلب شستشو دهم

رفتم که ناتمام بمانم در این سرود              رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم

رفتم مگو ، مگو ، که چرا رفت ، ننگ بود           عشق منو نیاز تو و سوز و ساز ما

از پرده خموشی و ظلمت ، چو نور صبح             بیرون فتاده بود به یکباره راز ما

رفتم ، که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم      در لابه لای دامن شب رنگ زندگی

رفتم ، که در سیاهی یک گور بی نشان       فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

من از دو چشم روشن و گریان گریختم    از خنده های وحشی طوفان گریخته ام

از بستر وصال به آغوش سرد هجر           آزرده از ملامت وجدان گریختم

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز        دیگر سراغ شعله آتش زمن مگیر

می خواستم که شعله شوم سر کشی کنم      مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

 


باز هم قلبی به پایم اوفتاد                   باز هم چشمی به رویم خیره شد

بازهم در گیر و دار یک نبرد                  عشق من بر قلب سردی چیره شد

بازهم از چشمه لبهای من                     تشنه ای سیراب شد ، سیراب شد

باز هم در بستر آغوش من              رهروی در خواب شد ، در خواب شد

بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز      خود نمی دانم چه می جویم در او

عاشقی دیوانه می خواهم که زود           بگذرد از جاه و مال و آبرو

او شراب بوسه می خواهد زمن             من چه گویم قلب پر امید را

او به فکر لذت و غافل که من              طالبم آن لذت جاوید را

من صفای عشق می خواهم از او        تا فدا سازم وجود خویش را

او تنی می خواهد از من آتشین          تا بسوزاند در او تشویش را

او به من می گوید ای آغوش گرم      مست نازم کن ، که من دیوانه ام

من به او می گویم ای نا آشنا           بگذر از من ، من ترا بیگانه ام

آه از این دل ، آه از این جام امید        عاقبت بشکست و کس رازش نخواند

چنگ شد در دست هر بیگانه ای                        ای دریغ ، کس به آوازش نخواند

 

I NEVER FOR GET YOU

 

DON’T CLOSE YOUR EYES

 

 همیشه به یاد توأم             

+نوشته شده در پنجشنبه 16 فروردین1386ساعت2:37 بعد از ظهرتوسط شایان | |

اگه از ياد تورفتم ، اگه رفتي تو ز دستم اگه يار ديگروني من هنوز عاشقت هستم با وجودي كه گفتي ديگه قهري تا قيامت با تموم سادگيهام گفتم اما به سلامت شايد اين خوابه كه ديدم ، هرچي حرف از تو شنيدم قلب ناباور من گفت : من به عشقم نرسيدم پيش از اين نگفته بودي غير ما كسي رو داري توي گريه ، توي شادي سر رو شونه هاش بذاري تو رو مي بخشم و هرگز ديگه يادت نمي اُفتم برو زيباي عزيزم ، تو گروني من كه مفتم

+نوشته شده در چهارشنبه 15 فروردین1386ساعت4:16 بعد از ظهرتوسط شایان | |

چه قدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داد زل بزني و به جاي اينکه لبريز کينه و نفرت شي‌ ، حس کني هنوزم دوسش داري چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده

+نوشته شده در چهارشنبه 15 فروردین1386ساعت4:15 بعد از ظهرتوسط شایان | |

من چه می دانستم ، دل هرکس دل نیست قلب ها نه آهن و سنگ قلب ها بی خبر از عاطفه اند

کاش زندگی برای ما بود     نه ما برای زندگی کاش

 

کمک کن از مسافرهای عاشق سراغ مهربونی را بگیریم تا برای هم بمونیم

 

کمک کن تا بای هم بمیریم

+نوشته شده در چهارشنبه 15 فروردین1386ساعت4:14 بعد از ظهرتوسط شایان | |

در تمام لحظه هايم هيچ کس غربت تنهائيم را حس نکرد آسمانم غم گرفت هيچ کس برکه طوفانيم را حس نکرد آنکه سامان غزلهايم از اوست بي سر و سامانيم را حس نکرد.

------------------------------------------------

اگه قلبم شکستی به فدای یک نگاهت

این منم چون گل پر پرنشستم سر راهت

تو ببین غبار غم رو که نشسته سر راهم

اگه من نمردم از عشق تو بدون که رو سیاهم

اگه عاشقی یه درده!چه کسی اون درد  ندیده

تو بگو کدوم عاشق رنج دوری نکشیده

اگه عاشقی گناهه ما همه غرق گناهیم

میون این همه آدم یه غریب و بی پناهیم

تو ببین به جرم عشقت پر پروازم بستم

تو ندیدی من مغرور چه بی صدا شکستم

 -----------------------------------------------

آبی تر از آنم که بی رنگ بمیرم

از شیشه نبودم که با سنگ بمیرم

من آمده بودم که تا مرز رسیدن

همراه تو فرسنگ به فرسنگ بمیرم

تقصیر کسی نیست که اینگونه بمیرم

شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیرم....

-----------------------------------------------

جز من اگرت عاشق و شيداست بگو

گر ميـل دلـت به جانـب ماسـت بگو

    ور هيچ مرا در دل تو جاست بگو

                                     گر هست بگو

                                               نـيست بـگو

                                                             راست بگو

+نوشته شده در چهارشنبه 15 فروردین1386ساعت4:10 بعد از ظهرتوسط شایان | |