تبليغاتX
گریه کن - گریه سهم دل تنگه

گریه کن - گریه سهم دل تنگه

به یادم باش .... به یادم باش....

منطق عشق

 

وقتي درد دل مي كنم ، يا سكوت مي كند و يا مي گويد " توهم است "

وقتي از ناراحتيم مي پرسد و من طبق تجارب قبلي ، فكر مي كنم حرفي براي گفتن ندارم ، او لبخندي مسموم ميزند! آنقدرپر زهر ، كه مجبور مي شوم باز ، زخم دلم را باز كنم و او باز ، يا سكوت مي كند و يا من را كودكي مي خواند كه در اوهام زندگي مي كند ‍] يا يك آدم بي جنبه ]

تصميم ميگيرم با او قطع ارتباط كنم ، چند روزي هم سرخوش اين قطع ارتباط مي باشم ، ولي ناگهان قلبم بيش تر از هر وقت شروع به زدن مي كند و به شدت احساسم براي بودن به او به هيجان مي آيد ، آن وقت دوباره تماس ميگيرم و او انگار كه منتظر شروع ارتباط مجدد است بي آنكه سخني از آنچه به سرم آمده بپرسد ، گفتگوي عادي را شروع مي كند و من هم همين گفتگوها را ادامه مي دهم.

بعضي وقت ها حرفي مي زنم و او بدون توجه به استدلالي كه براي خودم محترم است ، حرف را آنقدر نشنيده مي گيرد كه واقعا انگار نشنيده است و من به شدت غمگين مي شوم ولي از اظهار آن خودداري مي كنم. دوست ندارم باز هم تحقير شوم ، ولي اين وقت ها عجيب به آزادي مي انديشم. . .

..... اي آزادي تو چقدر آرام بخشي

تصميم مي گيرم به او قطع ارتباط نكنم ، ولي معاشرتم را با او مثل يك دوست معمولي تنظيم كنم، دوستي با توقعاتي در حداقل ؛ آيا من آزاد خواهم شد؟!

عشق را محبتي منفورمي دانم ؛ مثل يك درد آن را مي بينم ، چه كسي از درد خوشش مي آيد؟! او مي خواهد من ارتباطي بالاتر از حد معمول داشته باشم ، نه آنقدر بالاتر كه با چشمانمان با يكديگر سخن بگوييم .... نه اصلاً

دستانم را با ترحم مي فشرد و با اندك بهانه اي آن را رها مي كند. اصلا ضرورتي براي اين نوع احساسات نمي بيند. مي گفت: " كه چي؟؟ " مي گفت: " از عشق متنفر است " مثل من مي انديشد ، تنها با اين فرق كه او از آن چه متنفر است رها است و من بوي خواري را با خودم هميشه همراه دارم.

بعضي وقت ها فكر مي كنم مرا براي چه مي خواهد؟ براي اين كه خرجش كنم؟؟؟ براي اينكه پشتيبان آينده اش باشم؟؟؟ براي اينكه تنها كسي هستم كه اين قدر به او اهميت مي دهم؟؟؟ براي اينكه ....

ولي دليل او هرچه باشد همراه با يك منطق است. ولي من چرا اين چنين بسته اويم؟ او براي من چه خاصيتي دارد؟ با بودن او كدام كاستي را پر مي كنم؟

واقعا كه عشق منطق ندارد. شايد عشق تنها يك عادت باشد ، عادتي كه ترك آن موجب مرض است و من از اين مرض استقبال مي منم. ولي آيا مي شود راهي را پيدا كرد كه عشق به محبت تقليل يابد؟ ويا نه ، عشق راهي جز تبديل به نفرت و جدايي ندارد؟؟؟؟

 

 

 

 

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 آيا آخر همه عشق ها به جدايي ختم مي شود

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+نوشته شده در چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت9:3 بعد از ظهرتوسط شایان | |

 

معشوق آرام

احمق تر از انسان عاشق ، انسان عاشق است و بس

موهوم تر از عشق ،‌عشق است و بس

معشوق راحت زندگي اش را مي كند تنها بعضي وقتها دلش براي عاشق مي سوزد و يا دچار يك هيجان زود گذر مي شود ، آن وقت پيامي براي عاشق مي فرستد و عاشق ديوانه ، باز باورش مي شود كه اتفاق خوبي در حال افتادن است. اتفاقي كه:

عشق معشوق را هم سطح عشق عاشق مي سازد.

اتفاقي كه خواب را ، آن شب ، از چشم عاشق مي ربايد و او شبي را با رقصي در درون ، به صبح مي رساند و وقتي صبح مي شود ، شادمان سراغ معشوق را مي گيرد تا اين اتفاق خوب را پي بگيرد ، ولي به ناگاه عرقي سرد بر تن رنجورش مي نشيند ؛ او تازه متوجه مي شود كه هيچ چيز تغيير نكرده است و تنها اوست كه همچنان فريب خورده است و كسي جز خود او نبوده كه فريبش داده است.

اين نه تنها قصه هزار بار تكرار عشق است ، كه قصه هزاران بار تكرار اين دنياي پر فريبي است كه ما اسمش رو ( جايي براي زندگي ) گذاشته ايم. قصه ميليون ها عاشق ديوانه و رويا پرستي است كه جاي جاي اين كره پر از خاك زندگي مي كنند. زندگي كه نه ، چيزي به نام زندگي.

آتشي كه عاشق زندگيش را با آن روشن مي كند و گرما مي بخشد ، چند تكه ذغال گداخته اي بيش نيست كه معشوق از سر تفنن گاهي به آن مي دمد و زبانه هاي شعله اش ، چنگي به جان نيمه جان عاشق مي اندازد و آن وقت عاشق  ، لحظاتي ، زندگيش را پر نور مي بيند ، گرما را روي تن سردش به خوبي احساس مي كند ، خوني پر نشاط  ، همه جاي وجودش را گرفته است.

چندي نمي گذرد كه باز عاشق ، سر بر زانو مي گذارد و با سوزشي از عشق كه نه گرما دارد و نه نور ، گوشه اي چمباته مي زند.

 

تكه هاي زغال زير خاكستر انبوه.

 

آهاي رهگذر بگذار بگذرم از اين گذر هيچ

+نوشته شده در شنبه 9 خرداد1388ساعت9:9 بعد از ظهرتوسط شایان | |