|
معشوق آرام احمق تر از انسان عاشق ، انسان عاشق است و بس موهوم تر از عشق ،عشق است و بس معشوق راحت زندگي اش را مي كند تنها بعضي وقتها دلش براي عاشق مي سوزد و يا دچار يك هيجان زود گذر مي شود ، آن وقت پيامي براي عاشق مي فرستد و عاشق ديوانه ، باز باورش مي شود كه اتفاق خوبي در حال افتادن است. اتفاقي كه: عشق معشوق را هم سطح عشق عاشق مي سازد. اتفاقي كه خواب را ، آن شب ، از چشم عاشق مي ربايد و او شبي را با رقصي در درون ، به صبح مي رساند و وقتي صبح مي شود ، شادمان سراغ معشوق را مي گيرد تا اين اتفاق خوب را پي بگيرد ، ولي به ناگاه عرقي سرد بر تن رنجورش مي نشيند ؛ او تازه متوجه مي شود كه هيچ چيز تغيير نكرده است و تنها اوست كه همچنان فريب خورده است و كسي جز خود او نبوده كه فريبش داده است. اين نه تنها قصه هزار بار تكرار عشق است ، كه قصه هزاران بار تكرار اين دنياي پر فريبي است كه ما اسمش رو ( جايي براي زندگي ) گذاشته ايم. قصه ميليون ها عاشق ديوانه و رويا پرستي است كه جاي جاي اين كره پر از خاك زندگي مي كنند. زندگي كه نه ، چيزي به نام زندگي. آتشي كه عاشق زندگيش را با آن روشن مي كند و گرما مي بخشد ، چند تكه ذغال گداخته اي بيش نيست كه معشوق از سر تفنن گاهي به آن مي دمد و زبانه هاي شعله اش ، چنگي به جان نيمه جان عاشق مي اندازد و آن وقت عاشق ، لحظاتي ، زندگيش را پر نور مي بيند ، گرما را روي تن سردش به خوبي احساس مي كند ، خوني پر نشاط ، همه جاي وجودش را گرفته است. چندي نمي گذرد كه باز عاشق ، سر بر زانو مي گذارد و با سوزشي از عشق كه نه گرما دارد و نه نور ، گوشه اي چمباته مي زند. تكه هاي زغال زير خاكستر انبوه. آهاي رهگذر بگذار بگذرم از اين گذر هيچ
|
About![]()
فراموشم نکن
Home
|